تبلیغات
خانه دوم - داستان برات

فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد.کوروش بزرگ

داستان برات

نویسنده : احمدخانی
تاریخ:یکشنبه 19 مرداد 1393-03:25 ب.ظ

اگه میشه تا آخرش بخونین...
زمانی که بچه بودم یک فیلم داستانی از تلویزیون پخش شد. که بر اساس داستان زیر بود. متاسفانه چون من بچه بودم زیاد متوجه داستان فیلم نشدم. نزدیک به 20 سال دنباله داستان اون فیلم میگشتم تا اینکه امروز تو سایت www.nooreaseman.com پیداش کردم. ضمن تشکر از مسئول سایت خواهشمندم تا آخر داستان را با دقت بخونید. خیلی جالبه...



بندگان خاص خدا گمنامند و دراجتماع آنان رانمی شناسند.و این داستان واقعی نمونه ای ازآن است.
دراهواز مردی بود دائماً غمناک وگریان.ازاو پرسیدند شما را چه شده است که مدام محزون وگریانید؟
گفت:درد دل مرد خدا شناسی را سبک شمردم،اکنون میترسم که عقوبت آن موجب نقصان ایمانم شود.پرسیدند:قضیه چیست؟
گفت:درخانه ما مردی بود به نام زید.به ظاهرابله وساده و به باطن عارف وخداشناس؛درمیان خدمه ام مقامش ازهمه پست تر و وظیفه اش درآشپزخانه شستن دیگ ها و پاک کردن اجاق هابود.تاروزی رسید که به قصد زیارت حج ازخانه به روستای مجاور شهرنقل مکان کردیم. اقوام و دوستان همه برای بَدرقه آمده بودند. ازجمله؛زید هم با سایر نوکران برای خداحافظی آمده بودند.
درلحظه ای که قصد حرکت داشتیم دیدم زید ازقافله جدا نمی شود وهمچنان با ما می آید،گفتم زید برگرد.گفت:خاجه من هم قصد حج دارم.گفتم:اولاً حج برتو واجب نیست ثانیاً چراقبلاً نگفتی تا برایت وسایل آن را آماده کنم.حال برگرد.انشاءالله در سال های آینده تورا به حج می فرستم.زیدهمچنان خاموش بود.
آخربه من گفت:ارباب:آن خدایی که تورادراین بیابان با کیسه ی زر وآذوقه ی کافی می برد.زید را هم بدون پول خواهد برد.
من از فضولی وجسارتش به خشم آمدم و به او گفتم:ازمقابل چشمم دورشو تا دیگر تورا نبینم.به مکه رسیدیم و مراسم حج رابه جا آوردیم.چون از مکه به طرف مدینه بازگشتیم،همشهریان همه با من بودند.در میان راه دربیابان نشسته بودیم ومشغول خوردن غذا بودیم،که ناگاه دیدیم زید بالای سر ما ایستاده است.او را دعوت به غذا خوردن و نشستن نمودم و از روی مزاح وشوخی به او گفتم:ای زید؛حج کردی؟گفت:کردم،گفتم:طواف،گف ت کردم،سعی بین صفا ومروه چطور؟آن را هم کردم،خلاصه هرچه از وی پرسیدم به درستی جواب داد و دانستم بااینکه ساده لوح است و عقل درستی ندارد،کلیه اعمال حج رابه خوبی به جا آورده است دست آخر به او گفتم:زید،ازخدا برات هم گرفتی؟گفت:نه،ای خاجه؛برات چیست؟گفتم:برات آن است که خداوند به هر کس که حجش مورد قبول شود برگ آزادی از آتش دوزخ را میدهد و درضمن بهشت را برای او ضمانت می کند.
من این حرف هارا به مزاح وشوخی به اومی گفتم ولی اوجدی می شنید و باورش شده بود!
سپس پرسید:ای خواجه با آن برات چه می کنند؟گفتم:چون حاجی بمیرد برات بر روی سینه اش درمیان کفن نهند. تا در قیامت؛اگرمالک دوزخ بخواهد او رابه جهنم ببرد؛برات رابه او نشان دهد تا دست از وی بردارد!
زید گفت:ای خواجه،چنین پندارم که این برات خاص توانگران است وبه درویشان نمی دهند ومن چون فقیر و بی چیز بودم به من ندادند.
ماهم خندیدیم.او برخاست و از نظرما دور شد و دیگر او را ندیدم تا این که به مدینه طیّبه رسیدیم و رسول اکرم(ص)رازیارت کردیم.روز دیگر که در خیمه نشسته بودیم و مشغول صرف غذا،مجداً زید را درحالیکه گرد وخاکی و عرق ریزان بود،دیدم.گفتم یازید از کجا می آیی؟گفت:ازمکه!گفتم توکه باماازمکه خارج شدی؟گفت:ارباب به طلب برات بازگشتم،برات راگرفتم!گفتم:کو؟دیدم قطعه ای حریرسبز از بغل در آوردکه برروی آن با خط سیاه درشت نوشته بود که«هذابراهٌ مِنَ الله لِزِیْدٌ مِنَ الّنارْ»چون برات را دیدم متحیر شدم واز هوش رفتم چون به هوش آمدم گفتم:ای زید بگو ببینم چگونه این برات را گرفتی؟گفت:ای خواجه!به مکه باز گشتم وهنگام شب رسیدم.حجاج رفته بودند واطراف خانه خالی وخلوت بود.پرده کعبه را گرفتم وگفتم:یا رب!درگاه مخلوقان چنین است که توانگران را بر درویشان مقدم دارند،توانگران را خلعت دهند ودرویشان را ندهند.ندانستم که به درگاه تو نیز چنین است به عزت وجلالت سوگند که سر از آستانه دَرَت برندارم تابرات رابه من ندهی.
سر بر آستانه نهادم،چشمم درخواب شد.آوازی شنیدم که گفت:ای زید!«خُذِالْبراهْ فَاْرجِعْ».چشم باز کردم،دستی زرین دیدم که از خانه بیرون آمد وآن برات را در میان دو انگشت داشت.
برات را گرفتم واینک آوردم،بگیر وپیش برات خویش بگذارواگر مُردَم در کَفَنَم بگذار!
برات را گرفتم وبوسیدم،به اهواز آمدم وبا خودآوردم،برات را در صندوق نهادم وقفل زدم،گاهگاه داخل اتاق می شدم وآن برات را از صندوق بیرون می آوردم ومی بوسیدم و باز می نهادم،و دَرِآن خانه را هم قفل میکردم،موقع برداشت محصول یکی دو ماهی من مشغول سرکشی به املاک ورسیدگی به حساب رعایا بودم،وقتی به شهر اهواز بازگشتم وچند روزی گذشت.پرسیدم زید کجاست؟او را نمیبینم،اهل خانه گفتند،زید در غیاب شما درگذشت و او را به خاک سپردیم ،غم من چندین برابر شد،یکی این که من آنجا نبودم وکسی از آن برات خبر نداشت تا درگور او نَهَد ودیگر اینکه چرا در راه حج وسایل آسایش و آرامش او رابا اینکه جزو افراد من بود فرا هم نکردم واو را بر اُشتر ننشاندم وبه خوراک وپوشاکش توجهی نکردم،گذشته را به یاد آوردم و می گریستم،کلیدرا برداشتم که صندوق حامل برات را بگشایم ویکبار دیگر آن برات را زیارت کنم چون نگاه کردم صندوق و مُهر آنچنان بود که من نهاده بودم،صندوق بگشادم،جعبه ی حاوی برات را به قفل خویش دیدم،سر جعبه را باز کردم،هر چه برات را بیشتر جُستم کمتر یافتم غمناک شدم که یاللعجب،برات هم از بین رفت وغُصّه واندوه تازه ای به غُصّه های سابق افزوده گشت وآنچنان نگران وناراحت شدم که تا نیمه های شب خوابم نبرد همینکه چشمم به خواب رفت،صحرای محشر را به خواب دیدم که؛جماعتی از کَنیزَکان ایستاده و سینی هایی بر دست گرفته وچون به دقت نگریستم،زید را دیدم بر مرکبی نشسته،گفتم:مرا می شناسی؟گفت:چرا نشناسم.گفت:ای خواجه!فراموش کردی برات مرادر کَفَنم گذاری،آنکس که داده بود من را فراموش نکردکه فراموشی بر وی روا نیست ،اینک به من داده است ومن آن برات را بردست وی دیدم.





دوستان خداوند را خوار نباید داشت که خداوند تعالی از خشم دوستان به خشم آید وازخشنودی اینان خشنود گردد.

بندگان خاص خدا را نباید از روی ظاهر،به لباس کهنه ووضع ژولیده و به چشم حقارت و پستی نگاه کرد هرکه اینان را بیازارد خداوند تعالی او را می آزارد...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.